پشت چشمهای پندار

فرزند خاک پاک شهری از دل کویرم به نام گرمسار...با شعر زنده ام و گرنه ادعای شاعری ندارم. برای دل خودم میگم تا دستم بنویسه

دوستان عزیز آدرس این وبلاگ به آدرس زیر تغییر یافت:

www.frt24.blogfa.com

نوشته شده در ٢۸ مهر ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ توسط مینا.ص نظرات ()

چگونه بی تو این راه های خسته را ورز دهم

که امثال من  روسری شان را  باد می برد

درختهای آن کوچه قدیمی که در ذهنم بود

به بار نشسته اند

اما تو کنار جویبارشان دیگر آب را گلی نمی کنی

 

شب است

شب را که می شناسی

روی تخت همیشه او را پیدا میکردی

او را با من دوست داشتی

با نوازش سلولهای پوستی  ام زیر انگشتانت

 

چگونه بی تو به صدای گنجشکها

که خواب صبح را قلقلک می دهند

چیزی بگویم

حرفی نمیزند دل من

لال هم شده است

 

تمام غرور زندگی ام را

به زلالی  آب بخشیدم

که ببرد و ببرد و دور شود

 

 

چمدان ام را نصف نیمه بسته ام

ظهر 5شنبه همان روز که برسد

می میرم

نوشته شده در ٢٦ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط مینا.ص نظرات ()

سال پیش ، پارسال را می گویم

همین موقع ها را

یادت هست؟

گفتی که هیچ وقت ازمن رد نخواهی شد

امسال، همین امسال را میگویم

چند وقتی از آخرین تماست می گذرد

گفتی از من رد شده ای

له شدنم را می بینم

نیازی به گفتن نبود

 

 

نوشته شده در ٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط مینا.ص نظرات ()

خودمان را گول نزنیم

اینجا کسی برایمان گریه نمیکند

دستی تکان نمیدهد

چیزی تعارف نمیکند

کسی دلش برایمان نمی سوزد

لب نمی گزد

دعا نمیکند

هیچ کسی پشت سرمان آب نمی ریزد

هیچ کس دوستمان ندارد

همه از ما دورند و  فراری

همه با سنگهایشان آماده اند

بچه ها هم قصد آزار دارند

هیچ کس پای زخمی ما را درمان نمیکند

هیچ کس شکم ما را سیر نمی کند

خیلی آرزوها به دلمان مانده است

 لیسیدن آرام بچه هایمان

به دندان گرفتن لذت بخششان

به خواب بی دغدغه شبانه

به سیری شکم و نبود بوق های ممتد ماشینها

ما چه گناهی کرده ایم ای خدا

که گربه  خیابانی شده ایم.

نوشته شده در ٢ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط مینا.ص نظرات ()

روز های دور

وقتی سرما راپس می زد

شعر هم می گفت

های های گریه اش

بغض آسمان را می شکست

پاهای لختش سنگها را زیر فشار خرد می کرد

فشار از دل بود نه از ...

 

 

هر زمستان که می آمد

یخها را می شکست

تا تابستان را زیر آنها پیدا کند

 

موهای لطیفش شوق نغمه سرایی را

دردل قناری ها بارور می کرد

سیاهی را دوست نداشت

دختری که موهایش

مشرق را به قلب من پیوند می داد.

 

 

 

 

نوشته شده در ۳۱ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط مینا.ص نظرات ()

تا سحر هزارصبح رادر خوابم تیک زدم

لباس سیاهت را به تنت میکردم

نگاه میکردی

چیزی درنگاهم می شکست

خاک نمناک را زیرناخن های سردم فشارمیدادی

مویرگهای تنم بهم گره میخورد

صدای جیغ هایم را به گوش خود میچسباندی

و پاهای مرابغل میگرفتی

خواب بدی بود

تو سیاه من سیاه

من سیاه تو  سیاه

چیزی این میان نمیدرخشید

کاش واقعیت داشت

این تن سربی قبر می خواهد.

 

نوشته شده در ٢٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط مینا.ص نظرات ()


Design By : Pichak