توهم سنگی

تا سحر هزارصبح رادر خوابم تیک زدم

لباس سیاهت را به تنت میکردم

نگاه میکردی

چیزی درنگاهم می شکست

خاک نمناک را زیرناخن های سردم فشارمیدادی

مویرگهای تنم بهم گره میخورد

صدای جیغ هایم را به گوش خود میچسباندی

و پاهای مرابغل میگرفتی

خواب بدی بود

تو سیاه من سیاه

من سیاه تو  سیاه

چیزی این میان نمیدرخشید

کاش واقعیت داشت

این تن سربی قبر می خواهد.

 

/ 2 نظر / 17 بازدید
علیرضا خجو

سلام . نمی دونم بگم از خوندن کارت لذت بردم یا ناراحت شدم ... امیدوارم احساس واقعیت این نباشه ... یا علی