چگونه بی تو این راه های خسته را ورز دهم

که امثال من  روسری شان را  باد می برد

درختهای آن کوچه قدیمی که در ذهنم بود

به بار نشسته اند

اما تو کنار جویبارشان دیگر آب را گلی نمی کنی

 

شب است

شب را که می شناسی

روی تخت همیشه او را پیدا میکردی

او را با من دوست داشتی

با نوازش سلولهای پوستی  ام زیر انگشتانت

 

چگونه بی تو به صدای گنجشکها

که خواب صبح را قلقلک می دهند

چیزی بگویم

حرفی نمیزند دل من

لال هم شده است

 

تمام غرور زندگی ام را

به زلالی  آب بخشیدم

که ببرد و ببرد و دور شود

 

 

چمدان ام را نصف نیمه بسته ام

ظهر 5شنبه همان روز که برسد

می میرم

/ 2 نظر / 10 بازدید
دوست

[گل][گل][گل]

واشقانی

من زنده ام که چشم تو را زندگی کنم... با احترام و افتخار دعوتید به خوانش یک غزل عاشقانه در "آن روزها"ی من... منتظر نگاه نکته سنجتان خواهم ماند...